برای دنیای سه ساله‌ی تو

IMG_2079

عدد ها پشت هم می‌ایند و می‌روند. برای تو هر عددی که به سنت اضافه می‌شود جذاب است. بزرگ شده ‌ای و به بزرگ شدنت تعصب هم داری. واژه‌هایی مثل «خانوم کوچولو» یا «کوچولو» برآشفته‌ات می‌کند و سریع می‌گویی «من بزرگ شده‌ام». کودکی برایت خاطره است. یک نقش است که مدام بازی‌اش می‌کنی. سوال همیشه‌ات است که «من کوچولو بودم چیکار می‌کردم؟ چی می‌خوردم؟ چی می‌گفتم؟» و کافیست بنشینی به ذکر خاطرات گذشته‌ات تا غرق در شنیدن و لذت شوی. ماجراهایی که برای ما هنوز خاطره نشده، چرا که سه سال عمر طولانی‌ای نیست. اما برای تو خاطره‌بازی است و کیفِ بزرگ شدن را دو چندان می‌کند.
می‌گویند سه سال اول زندگی زمان شکل‌گیری بخش های مهم شخصیتی انسان است. اعتماد به نفس، جدیت، پشتکار، علاقه به آموختن و خیلی چیزهای دیگر. وقتی سه ماهه هستی تصوری از دخترک سه ساله‌ای که هر چیزی را می داند، بر روابط اطرافیان کنترل دارد، علاقه به آموختن دارد، کنجکاو است، فلسفه‌بافی‌های خاص خودش را دارد، مهربان است و عشق می‌ورزد و بازی را بسیار دوست دارد، کمی دور از نظر است. اما تو امروز در همین سن خاص هستی.
در این سه سال هر سالش یکجور گذشته و یک چیز سرآمد هر سال است. به یقین برای من دو تا سه سالگیِ تو سال رسیدن به مفهوم بود. واژه واژه که می‌آموختی و به کار می‌بردی، دنیای جدیدی به رویت گشوده می‌شد. راست می‌گویند که ما با زبان فکر می‌کنیم و فارغ از دنیای مفاهیم فکر کردن و تصویرسازی هم برایمان مشکل می‌شود. دو تا سه سالگی زمانه‌ی زبان آموزی‌ات بود. پایه‌های زبان مادری و نحوه استفاده آن‌ها همگی در این سال بنا می‌شود. شیرین‌زبانی‌ها، پس و پیش گفتن‌ها، حتی اشتباه به کار بردن کلمات و صرف افعال، لذت‌های ما از دنیای این روزهای توست. وقتی کلمات را می‌شکافی و از دلشان مفاهیمی بیرون می آوری که شگفت زده می‌شویم. وقتی به مدد کتاب‌ دوستی و کتاب‌خوانی ِ بی‌رویه یک‌دفعه کلمه‌ای را به کار می‌بری ذوقمان دو چندان می‌شود. وقتی به فراخور موقعیت شعری از کتاب‌ها برایمان می‌خوانی والاترین تجربه‌ی زندگی نثارمان می‌شود. شیرین زبانی می‌کنی و دنیایمان از بودنت شیرین است.
اما برای مادری که سال‌هاست حتی بدون تمرکز و تفکر می‌خواند، می‌نویسد و حرف می‌زند فرصت تازه ای از کشف به دست آمده. کشف دنیای تو کشف دنیای خودمان است. کشف و شناخت ذهنیت و فضایی که با مفاهیم برای خود می‌سازی به من هم قدرت نوع دیگر دیدن می‌دهد. دخترکم ذات دنیا ما را عادت می‌دهد. هیچ آدمی را نمی‌بینی و نمی‌شناسی که روال‌های طبیعی و امور بدیهی، ذهنش را انباشته نکرده باشد. خیلی از ما فکر نمی‌کنیم، چرا که ذات مفاهیم و دنیای اطراف را حتی نمی‌بینیم. خیلی از ما سؤال نمی کنیم چون همیشه دیده‌ایم و همه چیز برای ذهن ما جور و مرتب به نظر می‌رسد. ما با بدیهیاتِ ذهنمان زندگی می‌کنیم و همیشه کشف کردن‌ها و حرف‌های نو زدن مال کسانی است که همه چیز برایشان بدیهی نیست. دنیای طبیعیِ طبیعی ِ این روزها را می‌شکافند. پرسش می‌کنند. به ساده‌ترینِ چیزها فکر می‌کنند. همه‌ی اینها از خصوصیات این روزهای توست. این روزهایی که برایت هیچ چیز طبیعی نیست. همه مفاهیم به چشمت می‌آید و برایشان خلق می‌کنی و یا از آن‌ها سؤال می‌کنی. دنیای امروز تو همان چیزی است که ما باید برای زندگی بهتر، همیشه درخود زنده نگه داریم و فراموشش نکنیم. اما ما مدت‌هاست فراموشمان شده . کاش تو هم مبتلا به فراموشی ما نشوی. امروزت را خوب و زنده نگه‌دار. از ساختن مفاهیم تازه، از خلق دنیای جدید واژگان، از چینش تصاویر مفهومی جدید هیچ ابایی نداشته باش. اگر من یا هربزرگتر دیگری خواستیم اصلاحت کنیم و به دنیای فراموشی‌زده‌ی خودمان دعوتت کنیم مقاومت کن. خوب خواندن دریچه بزرگی به رویت می‌گشاید از مفاهیمی که برای تفکر به کارت خواهد آمد. بنشین و خودت دنیای پراز مفهوم جدیدت را بساز. دنیایی که اگرچه امروز کودکانه، اما فردا بالغ خواهد شد و یقینا می تواند زیباتر از هستیِ این روزهای ما باشد.
خیلی از آدم‌هایی که دوست دارند به فهم بهتری برسند به دنبال رسیدن به فرصتی هستند تا بدیهیات دنیا را در پرانتزی بگذارند تا ذهن و زبانشان فارغ از آن بیاندیشد. من به تو غبطه می‌خورم که در دنیای خیالت هیچ چیز بدیهی نیست. وقتی درباره دنیای خودت و دنیای ما حرف می‌زدی به من گفتی « دنیای من کوچک‌تر از دنیای شماست. خیلی هم دور نیست. اما یه سوراخی پشتش داره که هروقت تنگ شد از اونجا فوت می‌کنم تا بزرگ بشه»
دخترک نازنینم به دنیای سیال ذهن تو غبطه می‌خورم و امیدوارم تا همیشه این دنیا کنارت بماند.
تولدت مبارک دخترک سه ساله من

salma476

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

دوست‌های خیالی

این روزها عید هرجا که رفتیم،. به همراهت دوستانی داشتی که به همه معرفی کردی. بدون استثناء. اسمشان را می‌گفتی و در نهایت هم می‌گفتی این‌ها دوستان خیالی من هستند. دو سه ماهی می‌شود که این دوستان خیالی همراه همیشگی‌مان شده‌اند و باید به آنها احترام گذاشت و مراقبشان بود.

دوستان تو همان‌هایی که اگر خطایی در خانه انجام شود گناه آن هاست. همان‌هایی که هم‌سن و سالت هستند و آرام آرام می‌روند که از یک اسم به یک شخصیت تبدیل شوند. همان‌هایی که روزها و ساعت‌ها برای حرف‌زدن، کتاب خواندن و بازی کردن با آن ها وقت می‌گذاری. همان‌ها که قرار است با وجودشان قوه خیالت را پروبال بدهی.

اسم دوستانت نمی‌دانم از کجا آمده اما متفاوت است. اول سه تا بیشتر نبود. هنده ، ماسته ، خمپس . اسم آخری همیشه ثقیل به نظرم می‌رسید. به مرور آخرهای سال یکی دیگراضافه شد. با خوشحالی معرفی‌اش کردی و گفتی یک دوست جدید پیدا کردم. اسمش «مانده» است. این دوست جدید در بین دوستان دیگر نوزاد به حساب می‌آید. عید امسال هم در سفر به روستا با شخصیت‌های جدیدی آشنا شدیم. مدام می‌گویی دوستان جدیدم «پامپس» و «شومپت» از ده پیدا شدند. تعدادشان مدام بیشتر می‌شود. از این میان خم‌پس پسر است و هنده نزدیک‌تر و شیرین‌تر و البته خرابکارتر. اتفاق‌های ناگوار خانه هم طبیعتا کار هنده است!

بامزه اینجاست که ما و خانواده‌های نزدیک که آن‌ها را به رسمیت شناختیم. اما مابقی هم باید بشناسند. چند روز پیش که با پدرت به پارک رفته بودی و یک عدد تاب پارک به نسبت تعداد بچه‌ها مشتری زیادی داشت مجبور به در صف ایستادن بودی. وقتی نوبتت می‌شود در جلوی چشم منتظران در پارک تصمیم می‌گیری هنده را تاب بدهی تا خودت را. و البته این مشکل بچه‌ها و اولیای ایشان است که متوجه حضور هنده نمی‌شوند.

این روزها خیال ما هم با خیالت درآمیخته و با تو هم بازی می‌شویم و با دوستانت کودکی می‌کنیم دخترکم.

salma434

 

نوشته‌شده در Uncategorized | 3 دیدگاه

شیراز پر از ناز …. شیراز

پرمشغله بودن و سخت سفر کردن ویژگی خانوادگی ماست. همین شده که زیاد مسافرت نرفته‌ای. اگر مسافرت‌های کوتاه و گاه به گاه روستای پدری را کم کنم، یک سفر بی‌معنی و سخت به شمال داشته‌ایم که مشتاق‌ترم آن را هم از حساب سفرهای تو خط بزنم. می‌ماند دو سفر هوایی به مشهد و شیراز. یکی را عید سال 94 رفتیم و دیگری را بهمن 94. همین ده ماه فاصله معنایش بزرگ شدنت و فهم بیشتر تو از سفر است. از دید تو این روزها هر مسافری عازم شیراز است و هر هواپیما و وسیله‌ای مقصدی جز شیراز ندارد. لحظه‌هایش را دوست داشتی. بازی روزهایت هواپیما بازی و مهماندار بازی شده و به درک از سفر رسیده‌ای.

یکی از ترس‌های بزرگم از سفر اجبار ما به ماندن در هتلی است که در مجموع چهار وجب بیشتر نمی‌شود و تویی که می‌خواهی رها باشی. دروغ چرا مهم‌تر از آن می‌شود خورد و خوراکت. اینکه چه چیزی می‌شود خورد  هم بزرگترین دغدغه من بوده و هست. جرات و جسارت دل به دریا زدن نداشته‌ام هیچوقت. اگر گوشه‌ای از برنامه‌ی سفر نادقیق و غیر شفاف شود اوقاتم تلخ می‌شود و سفر به‌کام نخواهد بود. اما شیراز خوب بود. برنامه‌های سه روزه‌اش خوب بود. مهم‌ترین نکته‌اش این بود که تو خوب بودی.

لحظه‌های خوبی داشتیم. از بازی کردن در صحن شاه‌چراغ و لابه‌لای پرنده‌ها دویدن، تا چمنزارهای عفت آباد و باغ ارم که جان می‌داد برای رها شدن تو برای دویدن و بازی کردن‌های کودکانه‌ات. و نارنج‌هایی که چون حباب نارنجی می‌درخشید و تو را فرامی‌خواند. قسمت جذابش هم سرزمین‌های بازی در پاساژهای جدیدش بود. جایی که می‌توانستی خوش باشی و هیجان را در سیمایت می‌شد یافت.

خلاصه اینکه هرچند اولین سفرت نبود، اما فکر می‌کنم برایت سفر به یادماندنی‌ای بوده باشد. دوست دارم که لذت شریک شدن در تجربه‌های ناب زندگی‌ات را داشته باشم دخترکم.

salma432 salma433

عکس‌ها متعلق به عمارت نارنجستان قوام و محوطه باغ ارم است.

نوشته‌شده در Uncategorized | ۱ دیدگاه

مادر من ، مادر من

مادر که می‌شوی روز مادر برایت معنایش متفاوت می‌شود. نه بخاطر لباس مادری‌ای که بر قامتت پوشیده‌ای و در دلت پروراندی، که بخاطر درک تو از مادر بودن . درکی که باعث می‌شود لحظه‌ها، لذت‌ها و سختی‌های مادری را بفهمی. مادر که می‌شوی مادرت برایت معنایش والاتر و مقدس‌تر از قبل می‌شود. مادری که هستیِ زندگی‌ات بوده، گوهر با ارزش زندگی‌ات خواهد شد. مادری که یگانه پشتیبان و پناهت می‌شود در تمام روزها و لحظه‌ها. سریع‌الاجابه‌ای که وقتی هست در دریای محبتش غوطه‌وری و نفس می‌کشی.

مادر که می‌شوی عشق در وجودت خانه می‌کند. نگران سایش و خراش گوشه‌های آن نیستی. نگران از دست رفتنش نمی‌شوی. عشق هم‌نشین لحظه‌هایت می‌شود.

مادر که می‌شوی بهترین لبخندهای دنیا، لبخند فرزندت می‌شود و زیباترین نگاه‌ها نگاه از سر مهر دردانه‌ات خواهد بود.

مادر که می‌شوی معنای زندگی برایت تغییر می‌کند. شادی‌هایت متفاوت‌تر، عاشقانه‌هایت صریح‌تر و سختی‌هایت بزرگ‌تر خواهد شد.

برای همین اتفاق هاست که روز مادر را باید به دو نفر تبریک بگویم. به مادرم و مادری‌های مداوم و جریان‌دارش و به دخترک نازنینم که لذت مادری را به من چشانده است.

زنان نازنین زندگی من روزتان مبارک

madari12 es1 madari22

سه سال مادری در گذر زمان

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

سال نو و روز نو

SALMA439

اگر آن سال را که درونم جا خوش کرده بودی حساب کنم، امسال می‌شود چهار سال که در کنار سفره‌ی هفت سینمان هستی و بزرگترین و شیرین‌ترین سینِ سفره‌ی هفت سین را به نامت سند زده‌ای.

دخترکم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوی و میزان فهم تو هر روز بیشتر. با بزرگ شدنت به وجد می‌آیم و دلتنگ تمام روزهای کودکی‌ات می‌شوم. تمام روزهایی که سختی بزرگ شدن بردوشت سنگینی می‌کرد. دوستت دارم همراه نازنینم

بهاری باشی و روزهایت همواره نو و نیکو

salma438

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

بازی بزرگان

از فردای دوسالگی، که با یک گفت‌و گو دل از شیر خوردن کندی. از همان روزی که به گمان خودت بزرگ شدی، همه چیز و همه کارت رنگ و بوی بزرگ شدن گرفته بود. بازی‌هایت و رفتار و کلامت. همه برایمان یادآور این بود که دیگر نوزاد نیستی و باید حواسمان و دلمان را بدهیم به کودک دوساله‌ای که قد می‌کشد و می‌بالد و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. آنقدر این اصطلاح ماشاالله چقدر بزرگ شده برای جمع سه‌نفره‌مان تکراری است که بینمان اصطلاح شده است. می‌گوییم «ما چیکار کنیم که شما اینقدر بزرگ شدی؟» خیلی جدی جواب می‌دهی «شکر خدا» و ما دلمان غنج می‌رود و خدا را شاکر می‌شویم از بودنت کنارمان و رنگی که به زندگیمان پاشیدی.

مهم‌ترین بازی‌های این این روزهایت بازی بزرگان است. عروسک‌ها هرچه بیشتر جای بچه‌های خیالی‌ات را می‌گیرند و آنقدر مادری‌ات واقعی می‌شود که ما هم خواسته یا ناخواسته داخل بازی تو می‌شویم . بچه‌هایی که برای خودشان کار دارند و رفتار با آن‌ها را از ما آموخته‌ای. هرچقدر که خارج از بازی مقابل دغدغه‌های ما باشی در زمان بازی دغدغه‌های ما می‌شود اصل. اینکه بچه‌ها وسائلشان را نباید بریزند. کتاب باید بخوانند. غذا بخورند و مسواک بزنند و انواع کارهایی که در وظایف توست. هرچه من از پدرت می‌خواهم و یا هر نقدی که به او ممکن است داشته باشم تو به پدر عروسک‌هایت روا می‌داری و گاهی شگفت‌زده می‌شوم اینهمه حرف و نکته را کجای مغز کوچکت جا می‌دهی.

عروسک‌ها غذا می‌خواهند. کار دارند. به مدد اسباب‌بازی‌های جدید همه‌چیز ماکت کوچکش وجود دارد و از وسائل خانه و آشپزخانه همه چیز داری. بغیر از اینها خانه سازی،‌پازل و لگوها هم اسباب مناسبی برایت هستند. نقاشی با انواع مواد و همینطور خواندن کتاب و کارت‌بازی حجم نسبتا خوبی از زمان روز را به خود اختصاص می‌دهند. بازی با وسائل منزل نیز همیشه بازی جذابی است.

بازی دخترانه با انواع عطر و کرم‌ها و هرچه مورد استفاده‌ی ماست. بازی‌های دویدنی و پریدنی. هرچند به حدکافی در خانه‌ی ما که در طبقه‌ی چهارم است می‌پری ولی اغلب عادت داری سوال کنی که همسایه‌ها هستند.؟ اما به محض شنیدن اینکه طبقه پایین کسی نیست بدون عذاب وجدان انچنان بپر بپر می‌کنی که شادی از چشمانت فواره می‌کشد.

هرجای خانه قاموس خودش را دارد. یک‌جا مغازه‌ است در نظرت و یک‌جا شیر آب و جای دیگر آشپزخانه. یک خانه‌ی کوچک هم گوشه‌ی خانه دائمی علم کرده‌ای و مدام مهمان تو و چای و غذاهایت هستیم. حتی وسائل هم گزینش می‌شوند. گاهی وسائل در خیال به کمکت می‌آیند. از دستانی که همیشه دوربین است و ما باید مقابلش لبخند بزنیم تا انواع داروها و بازی‌ها. امروز عروسکت را در بغلم نشانده بودی و از او می‌خواستی لبخند بزند تا عکسی بگیری. عکسی برای گذاشتن در ایسسارام (اینستاگرام) و تو فرزندی هستی از نسلی جدید و با آینده‌ای نو

photo_2016-01-21_18-08-41photo_2016-01-21_18-07-58

salma431

salma426

عکس‌ها متعلق به زمان‌های مختلف است. بازی با گل رس به عنوان یک بازی خلاقانه و ساده. از خمیر هم به نظرم می‌تواند جذاب‌تر باشد. خصوصا اینکه ساخته‌ها می‌مانند و خشک می‌شوند. کلی ظرف و گلدان و قاشق گلی در خانه داری

لگو‌ها و ساختمان سازی. آشپزی کردن برای مادر خسته از راه رسیده و گوشه‌ی دنج خانه و عروسک‌هایی که هانا و حنا، ثنا و سینا از همه محبوب‌ترند.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

روزهای اولین مهدکودک

دی‌ماه اولین تجربه‌ی مهدکودک را داشتی. از کودکی‌ات مدام تنها مانده‌ای. خیلی زود یاد گرفتم جداشدن از تو را. اما آن جدا شدن با مهد رفتن متفاوت بود. مهربانانی بوده‌اند همیشه که نیازی به مهد نداشته‌ باشی. هنوز هم اولویت اولم کنار آنان ماندن است. همه چیز را می‌دانم. می‌دانم تجربه‌ی مهد تجربه‌ی مثبتی برای بچه‌هاست. اما اینکه از چه سنی بروی،‌از چه فصلی بروی، چه مهدی بروی و با چه شرایطی همه روی تصمیم تأثیرگذار می‌شوند.

خاله‌ی مهربانت که از دوماهگی مثل خواهر همراه من بوده برای نگهداری از تو دوران امتحاناتش بود و من هم باید تلاش می‌کردم استقلالم را از دیگران برای نگه‌داری از تو پیدا می‌کردم و کمتر مزاحم مادر و پدرم که مهربانیشان در حق تو تمام است می‌شدم. مهد نزدیک و آشنایی پیدا کردم. مهدی که بشود یک یا دو روز در هفته آن‌جا باشی. و این شرایط را بپذیرند. با هماهنگی با آن ها قرار شد روزهای ابتدایی روزهایی باشد که بخواهم پشت هم تو را به مهد ببرم که با ان آشنا شوی. که تجربه‌ی مهد برایت درونی شود.

salma430

صبح اولین روز مهد. خواب‌آلود. البته شاد . داره حرف می زنه و ناراحت نیست. عکس در حال رانندگی گرفته شده !

دوهفته خالی پیدا کردم و قرار شد این دو هفته بشود اولین تجربه‌ی تو از رفتن به مهد. تجربه‌ی دوری از من داشته‌ای. اما فضاها همیشه آشنا بوده. تقریبا از مادرم تا پرستار مهربانت همگی در خانه و وسائل و بازی‌هایت کنارت بوده‌اند. تجربه‌ی کامل گسیختن و مراقب منحصر به فرد نداشتن تجربه‌ی جدیدی بود. چندباری که به مهد باهم سر زده بودیم فضا را دوست داشتی و مطمئن بودم که با مهد و فضای آن مشکلی نداری. اما دل من !

اینکه چطور می‌خوابی؟ چگونه غذا به تو می‌دهند؟ ماجرای تعویض و بهداشت … هزار و یک مسئله هست که اگر بخواهی فکر کنی هوار می‌شوند روی سرت. فصل زمستان و مریضی بچه‌ها و ترس از انواع و اقسام ویروس و مریضی واگیر هم که از سرم دست برنمی‌داشت. الودگی هوا و روزهایی که از شدت آلودگی تعطیل بودند هم بود. هرچند خوش‌شانس بودم و درست در دوهفته‌ای که مهد رفتی بارندگی بود. اما امان از هفته‌های قبلش …

اما با هزار و یک آیه و حدیث روز اول تو را بردم. نماندم. قرار بود که به محضی که کمی بی‌تابی کردی صدایم کنند. از محل کار تا مهد هم راه زیادی نبود. خیلی خانوم از من جدا شدی و پیش بچه‌ها رفتی. روز اول گویا دو سه باری احساس کلافگی کرده بودی اما بی‌تابی و خواستن من نه. از روز دوم هم آنقدر با بچه‌ها گرم گرفته بودی و شیرین‌زبانی کرده بودی که هرمربی مرا دید از خوبی ات گفت. مربی می‌گفت با هربار بیرون و داخل کلاس شدن سلام می‌دهی. گزارش کار خانه و من و بابا را هم خوب خوب داده بودی. هر روز هم که بازمی‌گشتیم از راضی بودنت و از اینکه دوست داری فردا بازهم بیاییم می‌پرسیدم و دوست داشتی.

اما من … تجربه را دوست نداشتم. زمان خواب و بیداری‌ات. زمان اوج کارهایم که باید بازمی‌گشتم. خوابت. در مقابل خواب بسیار مقاومی. از هفت صبح بیدار می شدی. هرچه می‌کردند در مهد نمی‌خوابیدی. موقع تحویل گرفتنت بی‌حوصله بودی و خسته و همین دلم را چنگ می‌زد. می‌رسیدیم خانه تازه اول چاق‌سلامتی ات می‌شد با عروسک‌هایی که فرزندانت هستند و هر روز فقط یکی با تو می‌توانست به مهد بیاید. خواب از سرت می‌پرید. حوالی شش بعداز ظهر ناخواسته بیهوش می‌شدی و باز من در زود خواباندنت مشکل‌دار می‌شدم. اینجا نمونه‌ی بیهوشی در خوابت هست

مشکل مادرانه‌ی دیگری هم داشتم. در تمام این مدتی که من نیستم. هر چندروز یکبار می‌بینم شعری از کتاب هایت را می‌خوانی. حافظه‌ات خوب است و شعر زیاد می‌دانی. اما این چند روز هیچ از تو نشنیدم. باور دارم که اگر چیزی با شما کار می‌شد می‌شناختی. یا اینکه در زمان بازی‌های جمعی تو می‌توانستی اسم دوستانت را یادبگیری. مثل کلاس‌های خلاقیت. اما حتی اسم‌ها را نمی‌دانستی. تصورم این بود که مربیانت هرچقدر خوب و دلسوز تنها به نگهداری از شما و مراقبت از شما می‌پردازند. دوست‌تر می‌داشتم مثل زمان‌های درخانه بیشتر می‌آموختی. اما بناچار نمی‌توانم برای یک روز در هفته مهد آموزشی ثبت نام کنم و باید به مراقبت خوب و بهداشتی رضا دهم.

تو خوب بودی و راضی. اما خدا می‌داند در این دوهفته چقدر در کارم کم بازده شده بودم. مربیانت می‌دانند که روزی چندبار تلفنی تماس می‌گرفتم. بزرگ می‌شوی و خواهی فهمید که این روزها قطعا بر من سخت‌تر از خود تو می‌گذرند.

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید