قلبی که می تپید

اولین بار که وجودت گرمایم بخشید در هفتمین هفته از بودنت بود. آرام و بی توجه به اطراف بودم که صدای تپش های قلبت را شنیدم. باور کردم که موجودی در درونم حضور دارد. گرم شدم و لبخندی به پهنای تمام صورت روی لبم نقش بست. آنقدر بود که از شرم دکتر رادیولوژی زود خودم را جمع و جور کردم.

نقطه حدود ده میلیمتر بود.

نقطه ای که دیگر وجود داشت و می شد خبر آمدنش را به برخی از نزدیکانش داد.

Advertisements
این نوشته در نقطه ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s