چشمهایش

از لحظه ای که دیدمت به جز لذت با تو بودن یک استرس و اضطرابی عمیق با من بود. اضطرابی که هنوزم با من است و خیلی ها می گویند تا چهل روزگی هم درمان ندارد. بزرگترین استرس یک مادر در لحظه دیدن فرزندش سلامت اوست. درست همان لحظه که اطرافیان در آغوشت می گیرند و از چهره ات و تشابهش به این و آن می گویند، تو عمیق به فکر سلامت تک تک اعضایش هستی. انگار باید از این سلامت تک به تک و عضو به عضو مطمئن شوی. البته بعدها می فهمم که مادرم یا همان مادربزرگت هم همین احساس را داشته اند. 

اولین چیزی که به شوخی و غیر شوخی چک می شود تعداد دست های انگشت های دست و پاست. فکر می کنم این اولین کاریست که هر مادری در مواجهه با فرزندش انجام می دهد. شمارش انگشت ها. بعد آرام آرام که به کشف پوست صورت و بدن می روی لکه های روی بدن را چک می کنی. دنبال علت آنها و احتمال ماندگاریشان می روی. بعد از آنکه مشخصات ظاهری را کنترل کردی باید نگران تشخیص دکترهای مختلف از سلامت قلب و روده ها و ریه و غیره باشی. به یکباره تمام سیستم بدنت قرار است در دنیای ما به کار بیافتد و کامل کار کند. همین است که مهم ترین دعای هر روزه ام می شود سلامتی تک تک اعضا و جوارحت. نگرانی مادرانه ای که فکر نمی کنم برای هیچ مادری تا به انتها تمامی یابد. 

با توجه به وزنت و حجم زیاد بادی که در هنگام تولد در بدنت بود، طبیعی بود لکه هایی مبنی بر فشار موقع تولد داشته باشی. از طرف دیگر همین بادها بر روی پلکت مانع از باز شدن چشمانت شده بود. آنقدر که حتی تا امروز که می نویسم – چهارده روزگی- همچنان پف روی پلک ها نخوابیده و هنوز چشمانت را به تمامی ندیده ایم. 

باز شدن چشمهایت برایمان تدریجی بوده است. روز دوم در بیمارستان من و تو با هم تنها صفا می کردیم که اولین بار چشمانت را گشودی. یک خط باریک از چشمها می دیدم. یکی هنوز آنقدر چسبندگی داشت که همان خط باریک هم به سختی باز می شد. از چسبندگی گوشه های چشمت، از برگشتن مژه هایت به داخل به جهت پف زیاد و کلا از حالت چشمانت به شدت ترسیده بودم. آنقدر استرس در وجودم ریخته بود که حتی جرات بازگویی اش را به هیچ کس نداشتم. تنها کاری که می توانستم بکنم نذر کردن و گذاشتن صدقات مختلف بود. به شوخی به پدرت گفته بودم که فکر می کنم تا من به همه چیزت مطمئن شوم، مبلغ زیادی باید خرج صدقه و نذرهای من بشود. 

هر دکتری که تو را دید موضوع چشم ها را مطرح کردم. برایشان خیلی عادی بود. باد زیاد پلک ها و فشار درون شکم باعثش بود. در خانه بود که هر دو چشم را باز کردی و آرام هر روز بیشتر از روز پیش چشم هایت رخ نمود. چشم هایی که دیگر می شد رنگش را هم دید. هرچند رنگ چشم ها متغیر است و نمی توان آن را ثابت پنداشت، اما این روزها شیفته و عاشق چشمان یشمی متمایل به سبزت شده ام. منتظرم آنقدر چشمانت باز شود که حالت کشیده چشمانت هرچه بیشتر مشخص شود. چشمانی که باید تا به انتها باز باشد و هوشیار. چشمانی که برای دیدن و سیر کردن در این دنیا راه زیادی دارد. چشمانی که قرار است با آن سخن ها بگویی . 

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم 

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم 

الا ای هم نشین دل که یارانت برفت از یاد 

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم 

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s