تا چشم بر هم می زنی

روزهای گذشته اگر از تو ننوشته ام دلیل اش این است که حوالی عید قربان بوده و این عید برنامه های مختلفی در فامیل داشته ایم. آنقدر سرمان شلوغ بوده که نتوانم فرصتی برای نوشتن داشته باشم. مهم ترینش هم عقد دایی کوچیکه.

اما همه این گرفتاری ها که به نوعی با استرس چگونه بودن تو همراه بوده دلیل نمی شده که تو بزرگ نشده باشی. تو همچنان جمع ها را دوست داری و در جمع آرامی. لذتبخش ترین چیزها برایت نگاه کردن به اطراف و کشف آدم ها و تابلوهاست. آنقدر به تابلوها علاقمندی که از بازی های روزانه ما یکی همین تابلوبینی است. اینکه مقابل تابلوها نگه دارمت تا خوب کنکاششان کنی. همین کار را با کتاب هایت هم می کنی. انچنان نگاهشان می کنی که انگار سطر های نانوشته ای در آن است و تو آنها را می بینی و می خوانی.

خلاصه اینکه بزرگ شده ای و من تلاش می کنم لذت لحظه لحظه این روزهای با تو بودن را ببرم. سعی می کنم حظ این روزها را در خودم تجمیع کنم تا با انرژی آن روز و روزگار جدید و زندگی جدید را آغاز کنم. این روزها که به جای کارهای بیرون، با تو بودن را انتخاب کرده ام دوست تر می دارم که تمام زمان ها با تو باشم، چرا که این مدت مداوم پیش هم بودن های روزانه دو سه ماهی بیشتر نمی پاید.

تو بزرگ شده ای و دنیای ما شیرین تر شده با داشتن تو و دوست داشتنت.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s