گفتنت را دوست دارم

انگار که یکدفعه بزرگ می‌شوی. قبلا از اینکه مهارتی به یکباره به جان بچه‌ها بنشیند زیاد شنیده بودم. باور نداشتم. همیشه باور داشتم تدریجی هست که این تدریج در یکجا کامل می‌شود. نه اینکه نباشد. اما واقع این است اگر تا دیروز تلاش برای سینه خیز رفتن می‌کردی و با کمک حرکت می‌کردی، در یک روز به یکباره دیدیم که به شکل حرفه‌ای سینه خیز می‌روی. الان هم یک هفته‌ای می‌شود که دیگر نمی‌شود از تو چشم برداشت. سریع خود را به سنگ‌های خنک خانه می‌رسانی و ما نگران و تو خوشحال از جایی که رسیده‌ای. کلا هم زیر فرش‌ها، ریشه‌های فرش، کناره‌های تشک بازی و … جذاب‌ترین نقاط خانه به حساب می‌آیند.

همین ماجرا درباره حرف زدنت هم بود. تا دیروز بعضی کلمات مثل بابا و ماما در زمان نیازت ناخودآگاه تکرار می‌شد. از دیروز گویی آگاهانه بابا و ماما می‌گویی. می‌شود با تو حرف زدن کار کرد. آب، ماما، بابا ر ا با ما تکرار می‌کنی و تلاشت برای حرف زدن ستودنیست. هرچند در این میان هراز چندی صداهایی از خودت را کشف می‌کنی محیرالعقول. گاهی آدم درباره مخرج این صدا هم می‌تواند شک کند. و ما باید صبر کنیم که اینطور صدادرآوردن از سرت بیافتد. گاهی صداهای ریز گاهی درشت.

هرچه هست تلاشت و آموختن‌هایت برایمان لذت‌بخش است دخترکم.

salma115

salma087

یکی از خوبی‌هایی فصل حاضر این است که بالاخره می‌شود بعضی لباس‌هایت را پوشاند. هرچند که باید مواظب هوا هم بود.

Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s