به مهد می زود

  • امروز اولین روز از هفته دومیه که رسما می‌ره مهد. سختی‌های خودش رو هم برای من و هم برای سلما داشته. بخش خوبش اینه که وقتی دنبالش می‌رم و با هم سوار ماشین می‌شیم برام از مهد تعریف می‌کنه. از بچه‌ها و چیزایی که یادگرفته و البته منم با عکس‌ها و فیلم‌هایی که از صبح از مهدش دیدم تا حدودی در جریانم و برای تعریف بیشتر و دقیق‌تر کمکش می‌کنم. این تعریف کردن‌ها برام یادآوری می‌کنه که بزرگ شده. که دلم غنج می‌ره برای شنیدن تجربه‌های مختلفی که توی هر سنی خواهد داشت. برای تعریف کردن همه چیز حتی جزئیات.
    حالا بماند این وسط حساسیت‌های مادرانه رو هم می‌شناسه، مثلا می‌گه دلم برات تنگ شد و گریه هم کردم. از مربی‌ها می‌پرسم می‌گن خوب بوده و اینا عشوه‌گری‌های دخترکه برای اینکه بیشتر و بیشتر عاشقش باشم.
    تمام لحظات مادری تجارب منحصربه فردیه و همین تجاربه که سختی‌هاش رو تحمل‌ کردنی می کنه
Advertisements
این نوشته در Uncategorized ارسال شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s